ته قصه
بیست و چند روز تا امتحان ارشد مونده ... بیست و چند روز دیگه دلم می خواد زودتر تموم شه این بیست و چن روز ... حوصلم سر رفته واقیین!! دلم می خواد یه نفر بود روی پاهاش می خوابیدم و دستشو لای مو هام میکرد و برام لالایی می خوند هیچ وقت هیش کی برام لالایی نخوند همیشه مطیع تر از این بودم که نیاز به لالایی داشته باشم فقط یادمه وقتی بچه بودم بابام منو پیش خودش می خوابوند و قصه ابراهیم و اسماعیل رو می گفت قصه ای که هزار شنیده بودم و باز تازگی داشت آه چقدر امشب نیاز به یه لالایی دارم اومدم نشستم توی گوشه ای که هیش کس دستش بهم نمی رسه و آهنگ نامجو رو گذاشتم این آهنگ رو خیلی دوس دارم: شیوه ی نوشین لبان چهرهی نشان دادن است شیوه ی اهل نظر دیدن وجان دادن است .... "حسین پناهی" که هیچ گاه دیگر نه موهای سیاه و "حسین پناهی" هرچند تکراری اما انگار این شده حرف هر روزه ام ! دلم گرفته ! ( این جا تنها جایی هستش که میتونم درد دل کنم پس اگه شما هم خسته شدید اصلا نخونید هرچند بعید میدونم این خزعبلات رو کسی بخونه ! )همش با خودم فکر میکنم که چرا هیش کی نیومد یه گوشه این تنهایی رو بگیره ! دیگه خودمم از دسته خودم خسته شدم ! به ادم های اطرافم با سو ظن نیگا میکنم ! انگار مریض شدم یه مریض روانی ! نمی دونم راه فرار کجاست ؟ جدا میگم اصلا چرا باید اینا رو اینجا بنویسم؟ خوب فقط می خوام خالی شم ! یه بار گفنه بودم این دنیا قحطی گوشه ! ای خدا گفته بودی جات توی دلای شیکسته است بسه دیگه تو دل من جا خوش کردی ها نمیشه به این دل خراب شده ما یه کم شادی وارد کنی خواهشا!!! از همون سال های اول دانشگاه بچه ها بهم میگفتن حاج حسین ! نمی دونم شاید به خاطر تریپ حاج آقایی مون بود دیگه! اون سال ها آدم با خدا تری بودم ! مثه الان نبودم که مامانم هر شب بیست بار بیاد بالا سرم و بگه امیر جان (توی خونه بهم میگن امیر) نمازتو فراموش نکنی و من هم هی زیر لب قر بزنم که کشتی منو ! چشم ! آخ زندگی ! این زندگی کوفتی همه ایمانم رو گرفت ... 3ماه پیش بود که یکی از بچه ها توی راهروی دانشگاه جلومو گرفت و گفت مژدگانی بده که اسمت واسه حج در اومده ! جدی نگرفتم ! هر سال اسم می نوشتم در نمی اومد ... رفتم نیگا کردم هر چی گشتم نبود اگه بدونی به پدر و مادر دوستم چه فحشایی که ندادم ! شبش گریه کردم و فرداش دوباره قلقلکم گرفت و دوباره رفتم اسما رو نیگا کردم دیدم اسمم درست وسط برد بوده و من ندیده بودم ! همش میگم خدایا چرا الان !! من مثه قبلا نیستم ! دیگه به خیلی چیزا اعتقاد ندارم ! چرا الان آخه ! یه زمانی خیلی دوس داشتم بیام ولی اخه الان بیام بگم چی؟؟ هان ! بگم چی ؟ از چی بگم ؟ نمی دونم واقعا نمی دونم ... در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام نیایش راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان نیایش می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام نیایش او را به درخت ببندند تا اصول نیایش را درست به جای آورده باشند و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت هنگام نیایش.... توی اتاقم نشستم ! صدای داد و بیداد داداش کوچیکم میاد داره بازی استقلال پرسپولیس رو تماشا می کنه ! هی می خوام حواسمو جمع این درسا کنم نمیشه!! همش فکر و فکر و فکر!! امروز ظهری مامانم سنگک گرفته بود ! جاتون خالی یه آبگوشت خوش مزه داشتیم ! بعد ناهار یه دو ساعتی خوابیدم ! اما همش خواب اون رو میدیدم ! نمی دونم شاید تاثیر آبگوشته ! ولی واقعا دلم تنگ شده ! راستی یه سوال ! چرا هر جای این وب لعنتی رو نیگا میکنم آدم هایی رو میبینم که دلشون شیکسه؟؟ انگار آدم ها واسه این خلق شدن که دلشون بشکنه!!
خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا که لک لک اند!
جا مانده است
چیزی جایی
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه دندانهای سفید
| Design By : Night Skin |
